سحر به بانگ حسرت و جنون
ز خواب چشم باز می کنم .
کنار تخت چاشت حاضر است :
بیات وهن و مغز خر
به عادت همیشه دست سوی آن دراز می کنم .
تمام روز را پکر
به کار هضم چاشتی چنین
غروب می کنم -
شب از شگفت این که فکر
باز
روشن است
به کور چشمی حسود
لمس چوب می کنم ...
احمد شاملو
