تبليغاتX
م.روان شيد -

 

شعرهایی از مجموعه ی 

 باران تمام این سال ها

-----------------------------

حکایت

و در یک حکایت

صلیب کوچه را رسم می کنم

که باران بیاید و به کول بگیرد

انبوه زرد را

در فصل گرگ .

و در یک حکایت

یهودا را در کوچه رها می کنم .

 

می دانم از فصل بهار

تنها بوی بلبل می ماند و بغبغوی مرگ

می دانم باد هرزه گرد

فصل خنده نمی تواند باشد - اما

یهودا را در کوچه رها می کنم .

 

آهسته و پیوسته سر به سنگ می سایند

برگ ها

و مترسکانی از شال و کلاه

کوچه را از مرز ازدحام

عبور می دهند .

 

رو به روی باد خلوت است

و در نخستین برف

بی گمان عبور عمر

از کوچه حذف می شود ...

----

آذر ۱۳۷۲

 

 

(...)

 

و موریا اینجاست ...

 

اما

جفت جنین رویاهام

صورتی از سنگ

از سنگ می خواهم .

 

می خواهم

در محله های نا امن بمیرم ...

 

ابراهیم ، اسماعیل اش را برای قربانی کردن به موریا برد ...

------------------------------------------

( سنگ نوشته ها )

 

 چه کسی می خواهد

میان ما و من

دیواری از نوحه ساز کند ؟

 

خونش به پای خویش

خونش به پای خویش .

---------------------------------

 

(...)

 

همین حرف های مقطع و کوتاه

سرانجام

پنجره ها را باز می کند ...

----------------------------

 

(مرگ)

 

خواب ساده یعنی مرگ ...

 

یعنی عبور ساده ی من از خیابان

یعنی عبور ساده ی تو از خیابان 

یعنی سیلی که کوچه های ساده ی جنوب را مجروح می کند . 

 

نامت را به خاطر بسپار 

شاید که گم شویم - 

مردم به رسم یادبود 

ما را زود از یاد خواهند برد . 

 

خواب ساده 

یعنی همین ... 

بهمن ۱۳۷۳   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 9:53  توسط مسعود اميني   |