این روزها در به در به دنبال کمی آرامش هستم ...
این شعر جدید نیست ، اما دلم خواست دوباره مرورش کنم .
(...)
و دیگر از خودم بگویم
که رفته ام از هوش و ـ حواس مرا
دستی کنار دست خدا کاشت ...
ملالی نیست دیگر
جز آن که باغبان گاهی
سر نمی زند
گاهی
خواب می ماند
گاهی
تشنه می مانم ...
و دیگر از خودم بگویم :
مرا به نام که می خواند
سبز سبز
به خواب می روم ...
۱۳۸۲/۱۱/۲۵
این یکی دو شعر هم فکر می کنم متعلق به سال های ۸۲ باشند.
(۱)
فرشته !
بیا و تنهایی ام را دزدی کن از من
بیا و غم ام را به باد بسپار.
فرشته !
بیا و توفان کن در من که آرام له خواب تو رفته ام
بیا و دزدی کن از من
تا سه نقطه ی پر حرف
بچسبانم کنار لب ات .
فرشته !
بخوابانم
آرام ام کم ...
(۲)
مگر از راه دگمه های سرخ پیراهن ات
پله پله دست بسایم به گنجی که تویی ـ
شبانه دزدی کنم از تو
عصر به عصر سه نقطه ی پر حرف
بچسبانم کنار لب ات
و برگردم به زمین
و زندگی کنم .
مگر از راه دگمه های سرخ پیراهن ات
به گنجی که تویی
دست بسایم و
فردا روز
روز از نو
نوروز از نو ...

