تبليغاتX
م.روان شيد

 

شعری از مجموعه ی

بیا برای عشق ورزی هایمان اسمی انتخاب کنیم

 خواستم تا

برای عشق

برای عشق ورزیدن

برای عشق ورزی

اسمی انتخاب کنم

 

خواستم تا

برای زیستن

برای زندگی

برای زن

اسمی انتخاب کنم ...

 

زمین ایمن نبود

بوی خونالود

بوی تازی

بوی شکستن تن -

 

نشد که اسمی برای عشق ورزی هایمان انتخاب کنم

نشد که

بی مهابا

بر این زمین ناهموار

عشق بورزم ...

 

۱۳۸۰/۶/۱۷  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 12:46  توسط مسعود اميني   | 


 

شعرهایی از مجموعه ی 

 باران تمام این سال ها

-----------------------------

حکایت

و در یک حکایت

صلیب کوچه را رسم می کنم

که باران بیاید و به کول بگیرد

انبوه زرد را

در فصل گرگ .

و در یک حکایت

یهودا را در کوچه رها می کنم .

 

می دانم از فصل بهار

تنها بوی بلبل می ماند و بغبغوی مرگ

می دانم باد هرزه گرد

فصل خنده نمی تواند باشد - اما

یهودا را در کوچه رها می کنم .

 

آهسته و پیوسته سر به سنگ می سایند

برگ ها

و مترسکانی از شال و کلاه

کوچه را از مرز ازدحام

عبور می دهند .

 

رو به روی باد خلوت است

و در نخستین برف

بی گمان عبور عمر

از کوچه حذف می شود ...

----

آذر ۱۳۷۲

 

 

(...)

 

و موریا اینجاست ...

 

اما

جفت جنین رویاهام

صورتی از سنگ

از سنگ می خواهم .

 

می خواهم

در محله های نا امن بمیرم ...

 

ابراهیم ، اسماعیل اش را برای قربانی کردن به موریا برد ...

------------------------------------------

( سنگ نوشته ها )

 

 چه کسی می خواهد

میان ما و من

دیواری از نوحه ساز کند ؟

 

خونش به پای خویش

خونش به پای خویش .

---------------------------------

 

(...)

 

همین حرف های مقطع و کوتاه

سرانجام

پنجره ها را باز می کند ...

----------------------------

 

(مرگ)

 

خواب ساده یعنی مرگ ...

 

یعنی عبور ساده ی من از خیابان

یعنی عبور ساده ی تو از خیابان 

یعنی سیلی که کوچه های ساده ی جنوب را مجروح می کند . 

 

نامت را به خاطر بسپار 

شاید که گم شویم - 

مردم به رسم یادبود 

ما را زود از یاد خواهند برد . 

 

خواب ساده 

یعنی همین ... 

بهمن ۱۳۷۳   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 9:53  توسط مسعود اميني   | 


 

 

(...)

 

رقصیدن به حرمت تن ات

به حرمت پستان و پا

به حرمت گیسوی بی قرار .

 

رقصیدن به حرمت تن ات ...

 

برقص آهو!     برقص !

جهان را درست رو در روی من برقص !

جهان در اندام توست که می چرخد

من می دانم و این صبح بی قرار.

 

۱۳۸۵/۸/۱۱

ساعت ۲ بامداد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 2:7  توسط مسعود اميني   | 


 

 

امشب دوباره به یاد صحنه ی آخر فیلم پاپیون افتادم .

بعد از تحمل آن همه سختی

فریاد زد :

حرامزاده ها !

من هنوز زنده ام .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 3:47  توسط مسعود اميني   |