هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار غناری خاموش در گلوی من
ای کاش
عشق را زبان سخن بود...

این روزها در به در به دنبال کمی آرامش هستم ...
این شعر جدید نیست ، اما دلم خواست دوباره مرورش کنم .
(...)
و دیگر از خودم بگویم
که رفته ام از هوش و ـ حواس مرا
دستی کنار دست خدا کاشت ...
ملالی نیست دیگر
جز آن که باغبان گاهی
سر نمی زند
گاهی
خواب می ماند
گاهی
تشنه می مانم ...
و دیگر از خودم بگویم :
مرا به نام که می خواند
سبز سبز
به خواب می روم ...
۱۳۸۲/۱۱/۲۵
این یکی دو شعر هم فکر می کنم متعلق به سال های ۸۲ باشند.
(۱)
فرشته !
بیا و تنهایی ام را دزدی کن از من
بیا و غم ام را به باد بسپار.
فرشته !
بیا و توفان کن در من که آرام له خواب تو رفته ام
بیا و دزدی کن از من
تا سه نقطه ی پر حرف
بچسبانم کنار لب ات .
فرشته !
بخوابانم
آرام ام کم ...
(۲)
مگر از راه دگمه های سرخ پیراهن ات
پله پله دست بسایم به گنجی که تویی ـ
شبانه دزدی کنم از تو
عصر به عصر سه نقطه ی پر حرف
بچسبانم کنار لب ات
و برگردم به زمین
و زندگی کنم .
مگر از راه دگمه های سرخ پیراهن ات
به گنجی که تویی
دست بسایم و
فردا روز
روز از نو
نوروز از نو ...