تبليغاتX
م.روان شيد

 

 

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار غناری خاموش در گلوی من

ای کاش

عشق را زبان سخن بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 12:57  توسط مسعود اميني   | 


 

این روزها در به در به دنبال کمی آرامش هستم ...

این شعر جدید نیست ، اما دلم خواست دوباره مرورش کنم .

(...)

و دیگر از خودم بگویم

که رفته ام از هوش و ـ حواس مرا

دستی کنار دست خدا کاشت ...

ملالی نیست دیگر

جز آن که باغبان گاهی

سر نمی زند

گاهی

خواب می ماند

گاهی

تشنه می مانم ...

 

و دیگر از خودم بگویم :

مرا به نام که می خواند

سبز سبز

به خواب می روم ...

 

۱۳۸۲/۱۱/۲۵

 

این یکی دو شعر هم فکر می کنم متعلق به سال های ۸۲ باشند.

 

(۱)

فرشته !

بیا و تنهایی ام را دزدی کن از من

بیا و غم ام را به باد بسپار.

 

فرشته !

بیا و توفان کن در من که آرام له خواب تو رفته ام

بیا و دزدی کن از من

تا سه نقطه ی پر حرف

بچسبانم کنار لب ات .

 

فرشته !

بخوابانم

آرام ام کم ...

 

 

(۲)

 

مگر از راه دگمه های سرخ پیراهن ات

پله پله دست بسایم به گنجی که تویی ـ

 

شبانه دزدی کنم از تو

عصر به عصر سه نقطه ی پر حرف

بچسبانم کنار لب ات

و برگردم به زمین

و زندگی کنم .

 

مگر از راه دگمه های سرخ پیراهن ات

به گنجی که تویی

دست بسایم و

فردا روز

روز از نو

نوروز از نو ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 10:41  توسط مسعود اميني   | 


عمران صلاحی نرفت

ما رفته ایم

یکی دلش برای ما بسوزد...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 5:11  توسط مسعود اميني   |