تبليغاتX
م.روان شيد

 

 

( ... )

 

رفته بودم به صید نمک

به صید گوشواره های دریا / که از سواحل دور

بوی ضخم زندگی می داد .

 

ایکار مرده بود

دریا خروش خامی داشت

جلبک های جاری

گوشواره های مرا برده بودند ...

 

چیزی برای عشق و قبیله ی چشم نمانده بود .

مثل ماهی در خشکی

مثل ماهی در دریا

به صید گوشواره

یه صید گوش می رفتم ...

 

 

۲۱/۱/۱۳۸۵

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 0:12  توسط مسعود اميني   | 


 

 

دوستان سلام .

جلد دوم کتاب با شاعران امروز تحت عنوان  

زندگی در بی جایی

گفت و شنودی با هیوا مسیح

منتشر شد .

دوستانی که مایل به دریافت کتاب هستند مبلغ ۲۱۰۰۰ ریال بابت کتاب و ۳۰۰۰ ریال بابت هزینه پست به شماره حساب زیر واریز و نام و نشانی دقیق خود را به همراه شماره تلفن خود ایمیل تا کتاب توسط پست سفارشی ارسال شود .

سپهر کارت بانک صادرات ایران

شماره حساب : ۶۲۴۶ ۰۴۵۶ ۶۹۱۰ ۶۰۳۷

به نام مسعود امینی 

m_ravanshid@yahoo.com

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 0:24  توسط مسعود اميني   | 


 

 

...

 

زیاد زیستن نعمتی اندک نیست

اگر چه در ظلمت -

 

گران ماندن و گرده شکستن

دیر زیستن به قیمت خزیدن بر خاک و

خفت خدا را چشیدن با چشم

با گوش

با شک بین بودن یا نبودن ...

نه

تو باژگونی تخت و تاج ظلمت از پی ظلمت را نگاه می کنی

شیرین و سبکبال

افتادن از پی افتادن مغرب را

شب را

ظلمات را ...

یقین کن که دیر زیستن

نعمتی اندک نیست .

 

۲۱/۳/۱۳۸۲ 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 23:43  توسط مسعود اميني   | 


همه چيز انگار عجيب و غريب شده ، انگار مسخره ي عالم و آدم شده ايم ، مسخره ي خدا ...

همه چند روز قبل از نوروز خانه تكاني مي كنند و نوروز را به ديد و بازديد مي روند

من درست تا پنجم فروردين در خانه ماندم ، آفتاب را نخواستم كه ببينم ، و از ششم فروردين خانه تكاني را شروع كردم . مسخره است ، و مضحك ... و كمي خنده دار .

لابه لاي اين خانه تكاني چيزهاي جالبي پيدا كردم ، چيزهاي جالبي براي خودم ، نوشته هايي از سال هاي دور ...

بچه ها دلم براي پسرم خيلي تنگ شده .

----------------------------------

۱۱ فروردين ۱۳۷۲

۱

شناسه ها

شناسه هاي آزارنده

شناسه هاي كوكبي رنگ هزار سو جهت

شناسه هاي كهنسال سايه دار .

 

بگذار هزار سال سرد بگذرد

و كسي چنان كه بايد

به دنج دور ما نينديشد -

عرشه ي آب و

نواده ي درياها

حلال فرزندم

تا ابدالاباد ...

  •  

۱۱ فروردين ۱۳۷۲

۲

لبالب از تمام آن چه طلب كرده ام

لبالب از تمام عصرهاي دوشادوش

تو را كنار كودكي ام ديدم

و رازهاي كنار كودكي ام را در مشت ات گذاشتم

و رازهاي كودكي ام را

در روح ات .

 

چيزي به پيشاني ات مبند

نخستين بهار شايد

تعويذ پايدار پلك و پود ما باشد .

  •  

  جز آن كه سرودي خوانا

كنار خواب كوچك ات بياويزم

نوروز را با چه

مي توانم بر تو حلال كنم ...

-----------------------------------

و اين شعر را پيدا كردم كه تاريخ اش ۱۲ فروردين ۱۳۷۷ بود

به پسرم اردلان .

  •  

(...)

بعد از من

تو چه مي كني

با اين سن و سخن

رو به روي حجم وهم و عبارت مقطع مرگ .

 

عبور تو بي من

ممكن است يا منتظر ؟

زبان به تعبير تو كه مي گشايد ؟

يا به تفسير تو

با اين سن و سخن ؟

 

طلب از كه خواهي كرد

شانه ي خواب و شوق زيستن ؟

نام ات در وهم رو به رو

چگونه خواهد بود ؟

  •  

من

مدت هاست

از شاخه جدا شده ام

و از جاذبه

تنها تو را مي دانم و تسليم

و حتما همين روزها

خواهم رسيد

به سطر اول

به تو ...

  •  

حالا بگو

آن وقت تو بي من

چه خواهي كرد

با اين سن و سخن

رو به روي حجم وهم و

عبارت

مقطع

مرگ ...

  •  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 0:30  توسط مسعود اميني   | 


 

 

سحر به بانگ حسرت و جنون

ز خواب چشم باز می کنم .

کنار تخت چاشت حاضر است :

          بیات وهن و مغز خر

به عادت همیشه دست سوی آن دراز می کنم .

تمام روز را پکر

به کار هضم چاشتی چنین

غروب می کنم -

شب از شگفت این که فکر

          باز

          روشن است

به کور چشمی حسود

لمس چوب می کنم ...

 

                                        احمد شاملو 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 23:4  توسط مسعود اميني   | 


در آخرين روز آن سال لعنتي (۱۳۸۴)

با دو يادداشت لعنتي بدرقه اش كردم

---------------------------------------

(۱)

 

۱۳۸۴/۱۲/۲۸ ساعت ۱۶

 

اي كاش من جاي او بودم ، چقدر آرام و با وقار بود ، چقدر آرامش ناياب را مي شد در     دست هايش ديد . زندگي مثل سگ دور و برش جريان داشت ، اما وقار و آرامش او آن قدر ديدني بود كه بايستم و دقايقي نگاهش كنم .

كاش امروز جاي او بودم ، و چه جاي قشنگي ديدمش . اگر امروز آن جا بودم و به جاي او بودم ... اين خداي لعنتي حتي اين را هم دريغ كرد .

حدود ساعت ۱۱ صبح ، امير آباد شمالي ، مردي حدود ۵۵ ساله ، آن قدر راحت در پياده رو خوابيده بود كه انگار داشت همه ي ما احمق ها را مسخره مي كرد . پارچه اي روي صورتش انداخته بودند ، انگار در اين جور مواقع فقط صورت خواب رفته را نبايد ديد ، چرا ؟          نمي دانم ... اما دست هايش چه آرامشي داشت ، و پاهايش . انگار خستگي ي هزار سال نوري آرام آرام داشت از پاهايش خارج مي شد و در پياده رو راه مي رفت ، دور مي شد ، دور...

اي كاش ، اي كاش ، اي كاش من جاي او بودم ، و چه جاي قشنگي به خواب رفته بود . عصايي كنار دستش بود ... آن مرد با اسب آمد ، با عصا رفت .

تمام روز را راه رفتم و برايش دعاي انجيل خواندم ، دعاي انجيل :

اي پدر ما كه در آسماني

نام تو مقدس باد

ملكوت تو بيايد

اراده ي تو چنان كه در آسمان است در زمين نيز كرده شود

نان كفاف ما را امروز به ما بده ، و قرض هاي ما را ببخش

چنان كه ما نيز قرض داران خود را مي بخشيم

و ما را در آزمايش مياور

بلكه از شرير ما را رهايي ده

زيرا ملكوت و قوت و جلال

تا ابدالاباد از آن توست

آمين.

------------------------------------------------------

(۲)

 

۸۴/۱۲/۲۸ ساعت ۲۰/۱۹

 

چيزي نمانده است ، بهار مي آيد ، در مي زند ، به در مي كوبد ، لگد مي زند به ديوار و در ، مشت مي زند ، ماهي هاي جام كوچك ام مي ترسند ، صدا آن ها را مي ترساند ، من مي ترسم ، خانه ام از صداي بهار مي ترسد ، از مشت و لگد مي ترسد ، نمي خواهم سال را تحويل بگيرم ، جايي براي نگهدار اش ندارم ، نه ، بگو در نزند ، بگو لگد به در نكوبد ، من جايي براي پنهان كردن بهار ندارم ، خانه ام كوچك است و تاريك ...

بهار ، دشت مي خواهد ، كوه مي خواهد ، كولي و اسب و كلاه مي خواهد ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 15:2  توسط مسعود اميني   |