تبليغاتX
م.روان شيد

سرود ششم از كتاب توقيف شده ي

غزل غزل هاي سليمان

 

مپرسيد از من كه محبوبت كجاست  

طلب كنيد!

او را طلب كنيد و بخواهيد

تا معطر از بوي سوسن و باغ بيايد

عطر بيفشاند ، شوق بكارد و شادي نثارتان كند .

اما به شهر بزرگ بگوئيد از ياد نبرد كه

من از آن اويم

     تنها از آن او

او از آن من است

     تنها از آن من .

 

آه محبوب و بانوي بديع و بي بديل و بكر من !

چگونه بگويم تو كيستي

چگونه بگويم كه شهر بزرگ با تمامي دخترانش

با دار و ندارش

از تو نام مي گيرد ...

  •  

بانو!

وقتي از تو مي گويم نگاهم مكن

اين گونه نگاهم مكن محبوبه ي ماه !

نگاهت مرا سحر مي كند ، سو به سوي خدا

لال مي شوم

لال از عشق و شرم و ناتواني ي اين دل زير و رو .

 

چقدر بگويم كه توصيف زيبائي ات دشوار است ؟

از چه ، از كدام اندام و - آن دم كه ناتوان و الكن ام ؟

 

تو را به هزار زبان مي توان سرود

بانوي بلند بلندي هاي جلعاد !

 

گيسوانت رمه ي قوچ است بر نشيب كوه

دندان هاي شيرينت چونان گله ي گوسفندان از آب گذشته اي است

كه كوه را سپيد مي كند ، روز مي آورد ، نور مي پاشد .

 

چگونه بگويمت

كه زيبائي ات سخت دشوار است ...

  •  

لبان توست اينك نشان خون و عشق

يا انار معطر باغ جهان است ؟

از كه ، از چه بگويم ؟

وقتي جهان مادر و زمين مادر از تو مي گويد

وقتي خدا زبان آدمي را براي ثناي تو

ثناي زيبائي مطلق الكن آفريد

با كدام كلام معطر و مرطوب ، ملايم و ناميرا ، از تو بگويم ؟

 

مدح زيبائي مطلق

مداح زيباي مطلق مي خواهد بانو !

 

شگفتا

دختران شهر

دختران بيدار مانده ي شهر بزرگ

هنوز پرسان پرسان در پي من روانند :

          اين صبح سپيد نور كيست ؟

          اين آفتاب ؟

          اين بداهت بي بديل خلقت ؟

          اين زيبايي مطلق از آن كيست ... ؟

 

چه بگويم ؟

شاباش اين خلقت يگانه را از كه بايد طلبيد؟

 

دختران اورشليم !

مانده ام كه از او ، از چه بگويم ؟

چگونه بايد خدا را به توصيف دهان ناتوانم بيارايم ... ؟

  •  

دختران گفتند تا برگرد

برگرد تا سر آن همه زيبايي را در نگاهت بخوانيم

تو در سكوت نيز

دلالت همان خدايي كه از آن توست

پاسخ آن همه غرور و قد بلند عاشقانه را

در نگاه تو شايد

شايد توان ديدن باشد ...

  •   
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 14:26  توسط مسعود اميني   | 


 

به نام نامي عشق

نمي دانم اين جمله از كيست ، اصل جمله را هم به خاطر ندارم ، به روايت خودم مي گويم :

 قصاب را گرفتند و بردند ، چيزي نگفتيم چون از صنف ما نبود ، خياط را بردند چيزي نگفتيم چون از صنف ما نبود ، نانوا و نجار را بردند چيزي نگفتيم چون از صنف ما نبودند .

وقتي كه ما را مي بردند ديگر كسي نمانده بود كه از ما دفاع كن ...

احمد گلشيري ، نويسنده ي امروز ايران ، استخوان اش را شكست تا ما چيزي بخوانيم و به شادي ، با اعتماد و عقل ، با چشمي روشن به زندگي نگاه كنيم . به قول محمد قاضي : تمرين خط كرد تا خط ما را خوب كند ...

دوستان !

احمد را دارند در نداري و چيز كثيفي به نام پول ويران مي كنند

آن كه دارد ويران مي شود تويي و من يادمان بماند .

نيايد روزي كه ديگر كسي براي رساندن آب به دستان ما نمانده نباشد ... نيايد .

يادمان باشد براي نجات كرباسچي ، شهردار تهران ، براي اعلام اعتراض ، براي اعلام زنده بودن هر كدام ۱۰۰۰ ريال به صورت سمبليك به حساب يك سياستمدار ريختيم

من از احمد گلشيري مي گويم ، از يك نويسنده نه سياستمدار ، از يك دل دارم مي گويم نه دام ...

من ، با همه ي آن چه كه ندارم كنار او هستم ، با همه ي نداشته هايم

او سياست نيست 

احمد گلشيري ذهن و زبان ماست

شانه هايمان را به شانه هايش بچسبانيم

حتي با كم ترين ... با نا چيز ترين چيزها .

من دست هاي همه ي شما را غرق بوسه مي كنم

چون نگران آينده ي فرزندانمان هستم .

بانك ملي شعبه اصفهان

حساب شماره ۲۰۰/۳۱۱۶/۲

به نام خانم پرستو گلشيري

 

همين.  

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 22:41  توسط مسعود اميني   | 


 

عشق

 

رقصي عظيم

رقصي پر از روايت و رويا در من بود

لحني شگفت 

لحني كه تير مي كشيد 

از زخم ذهن 

تا پايانه هاي مداد و دست .

  •  

روزان رفته ام در پلكان سنگي ي دنيا بود

من در رطوبت نمناك يك فرشته ي آبي .

 

با حجم كوچك ام ايستادم

صورت به صورت سنگين شب-

راز عبور من از من بود

اسمي كه خط خلوت ما را دوباره مي نوشت

و خط خلوت من بود

راز عبور من از من به سمت او .

  •  

با حجم كو چك ام

صورت به صورت سنگي ي شب زدم

راز عبور من از من به نام اوست ...

 

او

از مزارع نمك ما را عبور داد .

 

بامداد شنبه ۱۳/۱۲/۸۴

رويايي گفت : كي از مزارع نمك ما را عبور داد؟

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1384ساعت 17:31  توسط مسعود اميني   | 


(...)

كسي كه مرا نمي فهمد

نمي داند ارديبهشت

زير كدام پنجره خوابيده است

اواخر شهريور كجاست

مهر هزار و سيصد و هشتاد و دو

                             چه بويي دارد .

كسي كه مرا نمي فهمد

گوش ندارد

چشم ندارد

لامسه اش كور است

آرام و بي صدا

زير سايه ي سنگين سايه اي ديگر

زشت مي شود .

  •  

كسي كه مرا نمي فهمد

نمي تواند مرا ببيند ...

 

 

                                                      ساعت ۱۰:۳۰  به تاريخ ۸۴/۱۲/۰۹  

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 23:19  توسط مسعود اميني   | 


يك زماني يادداشتي را داشتم شروع مي كردم در مورد شعر و ارتباط اش با مصرف كننده ( خواننده ) .

يادداشت با اين جمله شروع مي شد : لمس زيبايي در شعر ، حق طبيعي و اوليه ي خواننده است ، به جاي خواننده ، مخاطب هم مي توان گذاشت ...

اگر آموختيم كه زيبايي را زير هر نحله ي فكري  به خواننده منتقل كنيم فكر مي كنم كار هنري كرده ايم ...و گر نه مدام بايد از خود پرسيد چه مي نويسي ؟ و براي كه مي نويسي ؟

تا بعد ...    

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 13:25  توسط مسعود اميني   | 


(...)

بر اصالت ما نقش مي زند

بوزينه با كلاه بوقي ي دو رنگ اش

با درفش و داغ ...

 

داوري در كار نيست

تنها دادار بي عدل و داد را در پس كوچه خرج مي كند .

  •  

اينك دريوزگان كهيري تاريخ ـ

كولاك خر

نشسته بر مخمل است و حرير ...

  •  

اما من

به رسم و سنت عشق

بوي دامن اش را

دوباره پر از بوي بوسه خواهم كرد

درست زير سايه ي سنگين درفش و داغ ...

  •  

۱۳۸۴/۱۱/۳۰

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 13:17  توسط مسعود اميني   | 


(...)

 

ايمانش ـ ايمانم را نجات داد .

 

زخم بود

سراسر زخم بود

زرد ، سفيد

      رنگين كماني از زخم بود .

سراسر زگيل و ظلمت بود و زهر

                                 زهر

                                 زهر كاري .

كفايت محض بود براي رفتن اين قطره ي شوكران .

  •  

لخت و عور و عرضه ي عبور را تن ها

                                        تن ها

تن هاي نزديك و دور

تن هاي دور

تن هاي نزديك

بردند ...

 

تاراج تن

سال تاراج من از من بود ...

  •  

با چهار ديوار ممكن

چهار چينه ي ممنوع

لبخند

جرعه اي نان و بوي پيراهن اش

بوي خداي درون پيراهن اش

آرام ام كرد ...

  •  

ايمانش ـ ايمانم را نجات داد ...

  •  

۱۳۸۴/۱۰/۱۵   

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1384ساعت 9:14  توسط مسعود اميني   |