سرود ششم از كتاب توقيف شده ي
غزل غزل هاي سليمان
مپرسيد از من كه محبوبت كجاست
طلب كنيد!
او را طلب كنيد و بخواهيد
تا معطر از بوي سوسن و باغ بيايد
عطر بيفشاند ، شوق بكارد و شادي نثارتان كند .
اما به شهر بزرگ بگوئيد از ياد نبرد كه
من از آن اويم
تنها از آن او
او از آن من است
تنها از آن من .
آه محبوب و بانوي بديع و بي بديل و بكر من !
چگونه بگويم تو كيستي
چگونه بگويم كه شهر بزرگ با تمامي دخترانش
با دار و ندارش
از تو نام مي گيرد ...
بانو!
وقتي از تو مي گويم نگاهم مكن
اين گونه نگاهم مكن محبوبه ي ماه !
نگاهت مرا سحر مي كند ، سو به سوي خدا
لال مي شوم
لال از عشق و شرم و ناتواني ي اين دل زير و رو .
چقدر بگويم كه توصيف زيبائي ات دشوار است ؟
از چه ، از كدام اندام و - آن دم كه ناتوان و الكن ام ؟
تو را به هزار زبان مي توان سرود
بانوي بلند بلندي هاي جلعاد !
گيسوانت رمه ي قوچ است بر نشيب كوه
دندان هاي شيرينت چونان گله ي گوسفندان از آب گذشته اي است
كه كوه را سپيد مي كند ، روز مي آورد ، نور مي پاشد .
چگونه بگويمت
كه زيبائي ات سخت دشوار است ...
لبان توست اينك نشان خون و عشق
يا انار معطر باغ جهان است ؟
از كه ، از چه بگويم ؟
وقتي جهان مادر و زمين مادر از تو مي گويد
وقتي خدا زبان آدمي را براي ثناي تو
ثناي زيبائي مطلق الكن آفريد
با كدام كلام معطر و مرطوب ، ملايم و ناميرا ، از تو بگويم ؟
مدح زيبائي مطلق
مداح زيباي مطلق مي خواهد بانو !
شگفتا
دختران شهر
دختران بيدار مانده ي شهر بزرگ
هنوز پرسان پرسان در پي من روانند :
اين صبح سپيد نور كيست ؟
اين آفتاب ؟
اين بداهت بي بديل خلقت ؟
اين زيبايي مطلق از آن كيست ... ؟
چه بگويم ؟
شاباش اين خلقت يگانه را از كه بايد طلبيد؟
دختران اورشليم !
مانده ام كه از او ، از چه بگويم ؟
چگونه بايد خدا را به توصيف دهان ناتوانم بيارايم ... ؟
دختران گفتند تا برگرد
برگرد تا سر آن همه زيبايي را در نگاهت بخوانيم
تو در سكوت نيز
دلالت همان خدايي كه از آن توست
پاسخ آن همه غرور و قد بلند عاشقانه را
در نگاه تو شايد
شايد توان ديدن باشد ...

